ما در عصری زندگی میکنیم که سرعت به یک فضیلت تبدیل شده است، همه چیز سریعتر شده؛ اما لزوماً عمیقتر نشده است، انسان امروز بیش از هر زمان دیگری میداند، اما الزاماً آرامتر و خوشبختتر نیست.
خبرگزاری مهر-دین، حوزه و اندیشه: کتاب «لب پنجره نشسته بود» روایتی ادبی، عرفانی و تأملی که از دل تجربه زیسته، امید، رنج و جستوجوی معنا برآمده و میکوشد افقی تازه برای گفتگوی انسان معاصر با خویشتن، جهان و افقهای نادیده هستی بگشاید.به مناسبت انتشار این کتاب با مولف آن مصطفی شاهرضایی، استادتمام جراحی ارتوپدی، جراح زانو، پژوهشگر و نویسنده به گفتگو نشستیم که در ادامه حاصل آن را می خوانید:
*در فصل «رزقی که امانت است» نگاه متفاوتی به مفهوم مالکیت دیده میشود. آیا میخواهید بگویید انسان در این جهان بیش از آنکه مالک باشد، امانتدار است؟
به گمان من یکی از مهمترین سوءتفاهمهای انسان، تصور مالکیت مطلق است. ما معمولاً آنچه را در اختیار داریم «مال خود» میدانیم؛ از مال و موقعیت گرفته تا تواناییها، فرزندان و حتی فرصتهای زندگی. اما قرآن بارها یادآوری میکند که انسان بیش از آنکه مالک باشد، امانتدار است.

البته این نگاه به معنای نفی مسئولیت یا تلاش انسان نیست؛ بلکه معنایش آن است که انسان بداند آنچه در اختیار او قرار گرفته، صرفاً برای بهرهمندی شخصی نیست. دارایی، علم، قدرت، محبوبیت و حتی فرصت زیستن، همگی میتوانند امانتهایی باشند که کیفیت مواجهه ما با آنها، بخشی از هویت معنوی ما را شکل میدهد.
در این فصل کوشیدهام مخاطب را به این پرسش دعوت کنم که آیا آنچه در اختیار داریم، صرفاً دارایی ماست یا مسئولیتی نیز در برابر آن داریم؟ شاید پاسخ به همین پرسش نگاه ما را به زندگی تغییر دهد.
*در فصل «تسبیح خاموشان در سپیدهدم هستی» از جهانی سخن میگویید که سراسر در حال تسبیح است. انسان امروز چگونه میتواند این تسبیح خاموش را بشنود؟
قرآن از جهانی سخن میگوید که سراسر آگاه به خالق خویش است؛ جهانی که هر موجودی به زبان خود در حال تسبیح است، هرچند انسان زبان آن را درنیابد. مسئله این نیست که عالم خاموش شده باشد؛ مسئله این است که ما کمتر فرصت شنیدن پیدا میکنیم.
انسان امروز در میان حجم عظیمی از صداها زندگی میکند؛ اخبار، شبکههای اجتماعی، شتاب روزمره و انبوه دغدغهها. در چنین فضایی، شنیدن صداهای عمیق دشوار میشود. تسبیح جهان نیز از آن صداهایی است که با فریاد شنیده نمیشود؛ با سکوت شنیده میشود.این فصل دعوتی است به بازگشت به همین سکوت. نه سکوتی که انسان را از جهان جدا کند، بلکه سکوتی که او را دوباره با جهان پیوند بزند. گاهی کافی است انسان اندکی آرامتر نگاه کند تا متوجه شود هستی بسیار بیش از آنچه تصور میکرده، زنده، گویا و سرشار از معناست.
*در فصل «رزقی که امانت است» نگاه متفاوتی به مفهوم رزق و مالکیت ارائه کردهاید. چرا تصور میکنید انسان امروز بیش از گذشته نیازمند بازاندیشی در این مفهوم است؟
انسان امروز بیش از هر زمان دیگری در معرض این وسوسه قرار دارد که ارزش خود را با داشتههایش تعریف کند؛ با میزان دارایی، موقعیت اجتماعی، شهرت یا حتی دانستههایش. در چنین فضایی، مفهوم رزق نیز گاه به یک مفهوم صرفاً اقتصادی تقلیل پیدا میکند.
در حالی که قرآن نگاه وسیعتری دارد. رزق تنها آن چیزی نیست که به دست میآوریم؛ گاهی آن چیزی است که فرصت بخشیدن آن را پیدا میکنیم. علم، محبت، فرصت، سلامت، آبرو و حتی لحظههای زندگی نیز نوعی رزقاند.
در این فصل تلاش کردهام این پرسش را مطرح کنم که آیا ما مالک نعمتها هستیم یا امانتدار آنها؟ به گمان من تفاوت این دو نگاه، تفاوتی بنیادین است. مالکیت مطلق انسان را به خودبسندگی نزدیک میکند، اما امانتداری او را به مسئولیت، فروتنی و شکرگزاری دعوت میکند.
شاید بسیاری از بحرانهای فردی و اجتماعی ما از همان لحظهای آغاز میشود که امانت را فراموش میکنیم و به جای پاسداری از آن، به تملک آن دل میبندیم. وقتی انسان گمان میکند مالک مطلق است، احساس استغنا میکند؛ اما وقتی خود را امانتدار بداند، فروتنی، مسئولیت و شکرگزاری در زندگی او پررنگتر میشود.در حقیقت، این فصل تلاشی است برای بازگرداندن انسان به نسبت درست خود با نعمتها؛ نسبتی که در آن، داراییها وسیله رشد انساناند، نه معیار ارزش او.
*در فصل «نعمالعبد؛ حدیث بندگی»، ایوب و سلیمان در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند؛ یکی نماد رنج و دیگری نماد قدرت. چرا این دو چهره را در یک قاب دیدهاید؟
زیرا قرآن معیار بندگی را نه در نوع شرایط زندگی، بلکه در کیفیت حضور انسان در آن شرایط جستوجو میکند. ما معمولاً گمان میکنیم امتحان اصلی انسان در سختیهاست؛ اما قرآن نشان میدهد که نعمت نیز میتواند به همان اندازه آزمون باشد.
ایوب در اوج رنج خدا را فراموش نمیکند و سلیمان در اوج قدرت خود را مالک مطلق جهان نمیبیند. هر دو به یک حقیقت مشترک رسیدهاند: اینکه مرکز عالم، «من» نیست.به همین دلیل قرآن درباره هر دو تعبیر «نعمالعبد» را به کار میبرد.
گویی میخواهد بگوید بندگی نه به فقر وابسته است و نه به ثروت، نه به محرومیت و نه به اقتدار؛ بلکه به نسبت انسان با خداوند وابسته است.
برای من، این فصل بیش از آنکه درباره ایوب و سلیمان باشد، درباره انسان امروز است؛ انسانی که گاهی در رنج، همه چیز را از دسترفته میبیند و گاهی در نعمت، خود را مرکز عالم تصور میکند.
ایوب و سلیمان به ما یادآوری میکنند که نه رنج، معیار قرب است و نه نعمت، نشانه دوری. آنچه سرنوشت انسان را رقم میزند، نوع مواجهه او با آن چیزی است که خداوند در اختیارش قرار داده است.
شاید به همین دلیل است که قرآن در اوج محرومیت از ایوب و در اوج قدرت از سلیمان با یک تعبیر مشترک یاد میکند؛ زیرا هر دو در شرایطی کاملاً متفاوت، یک حقیقت را فراموش نکردهاند: اینکه انسان بنده است و خداوند صاحب نعمت و صاحب تقدیر.
در روزگار ما نیز این پیام بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد. ما اغلب میپرسیم چرا رنج میکشیم، اما کمتر میپرسیم با نعمتهای خود چه کردهایم. در حالی که قرآن نشان میدهد همان اندازه که فقر میتواند آزمون باشد، ثروت نیز آزمون است؛ همان اندازه که محرومیت میتواند انسان را آشکار کند، قدرت نیز میتواند حقیقت درون او را نمایان سازد.از این منظر، «نعمالعبد» تنها یک ستایش تاریخی نیست؛ تعریفی از بندگی است که در هر زمان و برای هر انسانی امکان تحقق دارد.
*عنوان «از بیم آتش تا شوق دیدار» یکی از شاعرانهترین و در عین حال عمیقترین فصلهای کتاب است. این عنوان چه مسیری را توصیف میکند؟
به گمان من، سیر ایمان در زندگی انسان نیز مراحلی دارد. بسیاری از ما دینداری را با ترس آغاز میکنیم؛ ترس از خطا، ترس از پیامدها و ترس از دوری از خدا. این مرحله نه نادرست است و نه بیارزش؛ اما پایان راه هم نیست.
قرآن از انسانهایی سخن میگوید که رابطهشان با خدا از سطح ترس فراتر میرود و به محبت، انس و اشتیاق میرسد. در این مرحله، انسان خدا را تنها برای رهایی از آتش نمیخواهد؛ او را برای خود خدا میخواهد.
این فصل درباره همین تحول درونی است؛ درباره عبور از دینداری مبتنی بر بیم، به سوی ایمانی که در آن شوق دیدار، جایگاه برجستهتری پیدا میکند.شاید بتوان گفت یکی از آرزوهای همه سنتهای عرفانی نیز همین بوده است؛ اینکه انسان از «ترسِ از دست دادن» عبور کند و به «شوقِ یافتن» برسد.
البته این به معنای نفی خوف نیست. قرآن هم از خوف سخن میگوید و هم از رجا. اما آنچه در این فصل برای من اهمیت داشت، نشان دادن حرکتی درونی است؛ حرکتی از دینی که تنها بر هراس استوار است، به ایمانی که در آن محبت، انس و اشتیاق نیز جایگاهی اساسی پیدا میکند.
انسانی که تنها از خدا میترسد، هنوز فاصلهای با او دارد؛ اما انسانی که مشتاق خداست، راه دیگری را آغاز کرده است. او دیگر فقط برای رهایی از رنج، به سوی خدا نمیرود؛ بلکه برای خود خدا به سوی او میرود.
به همین دلیل، این فصل بیش از آنکه درباره آتش باشد، درباره دیدار است؛ بیش از آنکه درباره مجازات باشد، درباره محبت است؛ و بیش از آنکه از پایان یک مسیر سخن بگوید، از آغاز یک رابطه سخن میگوید.
شاید در نهایت بتوان گفت که ایمانِ بالغ، ایمانی است که در آن خوف و امید هر دو حضور دارند، اما موتور حرکت انسان دیگر تنها ترس نیست؛ عشق نیز به میدان آمده است.بعضی انسانها خدا را برای نجات از آتش میخواهند؛ اما لحظهای هم فرا میرسد که انسان خدا را برای خودِ خدا میخواهد. این فصل درباره همین لحظه است.
*چرا تصور میکنید انسان امروز بیش از هر زمان دیگری به مکث و تأمل نیاز دارد؟
زیرا ما در عصری زندگی میکنیم که سرعت به یک فضیلت تبدیل شده است. همه چیز سریعتر شده؛ اما لزوماً عمیقتر نشده است. انسان امروز بیش از هر زمان دیگری میداند، اما الزاماً آرامتر، خوشبختتر یا معنادارتر زندگی نمیکند.بسیاری از حقیقتهای زندگی تنها در سکوت و درنگ خود را نشان میدهند؛ همانگونه که تصویر آسمان در آب متلاطم دیده نمیشود. مکثی که در این کتاب از آن سخن گفته میشود، دعوت به کنارهگیری از زندگی نیست؛ دعوت به عمیقتر زیستن است.
شاید بخش مهمی از بحران معنایی انسان معاصر از آنجا آغاز میشود که فرصت درنگ را از خود گرفته است. ما پیوسته در حال عبوریم، اما کمتر میپرسیم به کجا میرویم. پیوسته در حال انجام دادنیم، اما کمتر فرصت میکنیم درباره چرایی آنچه انجام میدهیم تأمل کنیم.به همین دلیل، در «لب پنجره نشسته بود» از مکث سخن گفتهام؛ نه به عنوان یک توقف، بلکه به عنوان نوعی بازگشت. بازگشت به خود، به جهان و به خداوند.
گمان میکنم انسان امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند چنین بازگشتی است. زیرا مسئله اصلی او کمبود اطلاعات نیست؛ کمبود معناست. اطلاعات میتوانند مسیر را نشان دهند، اما معناست که به حرکت انسان جهت میبخشد.این کتاب تلاشی است برای یادآوری همین معنا؛ اینکه گاهی پاسخ برخی از عمیقترین پرسشهای زندگی نه در دویدن بیشتر، بلکه در اندکی نشستن، دیدن و تأمل کردن نهفته است.
شاید بتوان گفت «لب پنجره نشسته بود» از انسان نمیخواهد از زندگی فاصله بگیرد؛ از او میخواهد به زندگی نزدیکتر شود؛ آنقدر نزدیک که دوباره بتواند حضور خدا را در متن همان زندگی روزمره ببیند.و به نظر من، این جمله پایانی از همه قویتر است:گاهی پاسخ عمیقترین پرسشهای زندگی، در دویدن بیشتر نیست؛ در اندکی نشستن و دیدن است.
