درحال بارگذاری...
زناشویی، مادر و کودک

خطی میان عرفان و نبرد میهنی

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، یادداشت مهمان، حمید بابایی، نویسنده: روایتی هست که عطار در میانه حمله مغولان کشته شده است، شما بخوانید به شهادت رسیده است. برخی هم مرگ وی را طبیعی می‌دانند؛ اما برای من که شیفته این مرد حوزه عرفانم، مرگ وی، همان شهادت است.

و این روزها که کشور مورد تهاجم قرار گرفته به طرز غریبی من به عطار پناه آورده‌ام و کتاب بی‌مانندش، «تذکره الاولیا». که شاید در این روزهای غم و اندوه نجات‌بخش من باشد. بی‌تعارف بگویم، یک بار پیش‌تر نیز برای شسته‌شدن اندوهم به تذکره پناه برده بودم. همین چندماه پیش که روایتش مفصل است.

اما حالا دوست دارم از این روزها بگویم. دوستان عزیزتر از جانی دارم که همه توصیه کردند که زمانه خوبی نیست و نویسنده موضع نمی‌گیرد و گوشه‌ای می‌ایستد و چه و چه.

به همه این نظرات احترام می‌گذارم؛ اما نمی‌توانم. صادقانه بگویم نمی‌توانم. در چنین وضعیتی سکوت را درست نمی‌دانم. من نیز به اندازه تمام دوستانم منتقد وضعیت کشور بوده و هستم و تا آخرین لحظه‌ای که زنده‌ام، که معلوم نیست کی باشد منتقد خواهد ماند؛ اما حالا نمی‌توانم.

در زمانه جنگ دوازده‌روزه هم نوشتم که حسابم از آنان که طرفدار حمله نظامی به کشور هستند جداست. هنوز هم جدا می‌دانم خودم را از کسانی که طرفدار مداخله نظامی هستند.

می‌توانم خشم بسیاری از مردم را درک کنم. عصبانیت ناشی از سوءمدیریت‌ها و بسیاری از اتفاقات دیگر را اما نمی‌توانم چشم ببندم بر خرابی کشوری که همه‌چیزش مال ماست.

حالا که در حال نوشتن این متن هستم ترامپ تهدید کرده است که صنایع برق ایران را مورد هدف قرار می‌دهد؛ اینکه چقدر بلوف می‌زند یا نمی‌زند را، فقط تاریخ مشخص می‌کند و روزهای آینده. اما ته این یادداشت کوتاه، برای من یک چیز است، نمی‌توانم سکوت کنم و شاهد ویرانی کشورم باشم. من پدرم در این خاک دفن شده است و بسیاری از عزیزانم در این خاک خفته‌اند. نمی‌توانم شاهد خرابی نقاطی از کشورم باشم که با بسیاری از آنان خاطره دارم و با ویرانی و خرابی این خاطره‌ها، انسانی بی‌حافظه خواهم بود و انسان بی‌حافظه چیست؟ هیچ!

نه نماینده کسی هستم و نه می‌توانم به‌جای مردم حرف بزنم. من خود هستم، یک نویسنده که در این شرایط هم می‌نویسد و خواهد نوشت؛ اما به‌جای سکوت، موضع گرفت و گفت نمی‌تواند در کنار کسانی باشد که ده‌ها فرزندان این کشور را به خاک و خون کشیده‌اند.

این روزها که برای نوجوانان می‌نویسم و سعی می‌کنم آن‌ها را با نوشته‌هایم بخندانم، به‌واقع بخشی از من در گوشه‌ای از مدرسه‌ای در جنوب ایران دفن شده است. هنوز هم نمی‌توانم عکس این بچه‌ها را ببینم؛ کودکانی که به عمد کشته شدند.

برای تمامی دانش‌آموزانی که این روزها از حملات در امان نیستند این معلم سابق، آرزوی سلامتی دارد.

و حالا دوست دارم به عطار فکر کنم. تصویری که از او دارم، عارفی است شجاع با نیزه‌ای در دست و لباسی بلند و سفید. موهای بلندش با ریش‌های انبوهش در باد تکان می‌خورد و به لشکر دشمن نگاه می‌کند که در حال یورش به نیشابورند. او پشت به دشمن نمی‌کند و ایستاده به شهادت می‌رسد.

و این است خطی میان عرفان و نبرد. نبردی که برای میهن است. میهنی که اگر فقط یک مشت خاک باشد هم از آنِ ماست و آن را به کسی نخواهیم داد.

نظرات

نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *