کمتر فیلمسازی در جهان توانسته است با سادهترین روایتها، عمیقترین پرسشهای زندگی را پیش روی مخاطب بگذارد. عباس کیارستمی سینمایی ساخت که بیش از آنکه درباره مرگ باشد، ستایش زندگی بود.
زینب کاظمخواه: او فیلم میساخت برای اینکه به تعبیر خودش نمیتوانست کار دیگری بکند. «ساختن فیلم کاری است که من باید انجام دهم مثل خواب دیدن است. طبیعی پیش میآید و نیازی را پاسخ میدهد. رانندهی یک قطار زیرزمینی که ساعتها در تونلهای تاریک سفر میکند مدام رویا میبیند. محکومان زمانی که در زندان هستند خواب دنیا بیرون را مبیبینند. آدمهای کور از طریق رویاهایشان دنیا را میبببیند. زندگی بدون رویا ناممکن است. من از برکت سینما میتوانم به بعضی از رویاهایم شکل بدهم و دیگران را در آنها سهیم کنم.» این حرفهای عباس کیارستمی است که سینما را نه حرفه، که شیوه زیستن میدانست؛ راهی برای جان بخشیدن به رؤیاهایی که به باور او زندگی بدون آنها ممکن نبود. اینها جان کلام عباس کیارستمی است که 14 تیر 1395 درگذشت.
واقعیت این است که رخدادهای بزرگ تاریخ معمولاً با موجی از شگفتی و احساسات همراه میشوند. اما در مواجهه با نام «عباس کیارستمی»، این قاعده شکلی متفاوت پیدا کرد. در روزهای پس از درگذشت او در تیرماه ۱۳۹۵ در پاریس، موجی گسترده از واکنشها از سوی سینماگران و نهادهای فرهنگی جهان شکل گرفت؛ واکنشهایی که بر جایگاه کمنظیر او در سینمای معاصر تأکید داشت.
چهرههایی از سینمای جهان، از جمله فیلمسازانی چون مارتین اسکورسیزی و جیم جارموش، در پیامها و یادداشتهایی جداگانه از اهمیت آثار و تأثیر کیارستمی بر سینما سخن گفتند و فقدان او را ضایعهای جدی برای هنر هفتم دانستند. این واکنشها در کنار پوشش گسترده رسانههای بینالمللی، نشان داد که او در سطح جهانی به عنوان یکی از چهرههای اثرگذار سینما شناخته میشد. ژان-لوک گدار نیز پیشتر در گفتارها و نوشتههای مختلف خود، بارها به اهمیت سینمای کیارستمی اشاره کرده بود و او را در زمره فیلمسازانی میدانست که نگاه تازهای به سینما و واقعیت ارائه کردهاند؛او درباره کیارستمی گفته بود: «سینما با دی. دبلیو. گریفیث آغاز میشود و با عباس کیارستمی پایان مییابد.»
کیارستمی تکدرختی استوار در باغ فرهنگ ایران بود که الفبایی جدید، انسانی و بیپیرایه برای سینمای جهان تعریف کرد. او با قدرت تصویر، صدا و رنگ، روایتی از ایران به جهانیان نشان داد که تار و پودش از عشق، سادگی و اصالت بافته شده بود.
در قلب تمام فیلمهای کیارستمی یک چیز همیشه حضور دارد: زندگی. اضطراب یک کودک درباره دفترچه گمشدهاش. مردی که در سکوت میان تپهها سرگردان است. غریبههایی که از کنار هم عبور میکنند و گاهی به شکلی معجزهآسا به هم میرسند. عشق، تنهایی، رنجش، همراهی و اندوه ـ اینها تجربههایی هستند که در مرکز سینمای کیارستمی قرار دارند؛ همان بارهایی که همه ما باید حمل کنیم.
از پاسبانی در خیابانها تا تیتراژ «قیصر»
عباس کیارستمی در اول تیرماه ۱۳۱۹ در تهران و در محله قلهک چشم به جهان گشود. دوران نوجوانی او با فقر، سرگشتگی در انتخابها و نامهربانیهای محیطی همراه بود؛ تلاطمهایی که بعدها هرگز نتوانستند زلالی نگاهش را مکدر کنند. او در مدرسه جم قلهک با آیدین آغداشلو همکلاس شد و نخستین جوانههای هنر را در نقاشی یافت. در ۱۸ سالگی برنده یک مسابقه نقاشی شد و سپس به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران راه یافت.

اما روزگار برای او ساده نمیگذشت؛ کیارستمی برای تأمین هزینههای زندگی و تحصیل، سالها به عنوان پلیس راهنمایی و رانندگی در خیابانها ایستاد. از سال ۱۳۴۰، وارد دنیای گرافیک، طراحی جلد کتاب و پوستر شد و در آتلیه ۷ و مؤسسات دیگر بیش از ۱۵۰ آگهی بازرگانی ساخت. نبوغ مینیاتوری او در تیتراژ فیلمهای ماندگاری چون وسوسه شیطان (محمد زریندست)، قیصر و رضا موتوری (مسعود کیمیایی) تجلی یافت و مسیر او را به سمت سینما هموار کرد.
کانون پرورش فکری و خلق یک الفبای تازه
نقطه عطف زندگی هنری کیارستمی در سال ۱۳۴۸ با پیوستن به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رقم خورد. او به همراه ابراهیم فروزش از پایهگذاران اصلی بخش سینمایی کانون بود. در سال ۱۳۴۹ با ساخت فیلم کوتاه و ده دقیقهای «نان و کوچه»، سینمای مستقل خود را آغاز کرد؛ فیلمی درباره پسربچهای که با یک قرص نان در کوچه گرفتار سگی میشود. کیارستمی خود درباره این نخستین تجربه میگفت: «نان و کوچه بسیار دشوار بود. مجبور بودم با یک بچه بسیار کوچک، یک سگ و یک گروه غیرحرفهای کار کنم. مدیر فیلمبرداری مدام غر میزد چون من از روشهای سنتی فیلمسازی که به آن خو گرفته بود پیروی نمیکردم.»
این سادگیِ خلافِ قاعده، بعدها به شناسنامه او تبدیل شد. شاهکار بزرگ او «خانه دوست کجاست؟» (۱۳۶۵) همه را مبهوت مسئولیتپذیریِ پاکِ یک کودک ۸ ساله کرد که برای پس دادن دفترچه دوستش، تپهها و جادههای روستای کوکر را زیر پا میگذارد. ایده این فیلم از یک اتفاق واقعی در زندگی شخصیاش الهام گرفته شده بود؛ روزی پسرس احمد برای خرید سیگارِ مهمانِ خانه، ۵ کیلومتر پیاده راه رفته بود و این پشتکارِ معصومانه، جانمایه فیلم شد.
با وقوع زلزله مهیب رودبار و منجیل، کیارستمی بیدرنگ راهی شمال شد تا از سرنوشت کودکان فیلمش باخبر شود. جادهها بسته بودند، اما این سفر، انگیزه ساخت فیلم «زندگی و دیگر هیچ» شد؛ اثری که از دل مرگ و فاجعه، تداوم زندگی را بیرون کشید. او سپس با «زیر درختان زیتون» (۱۳۷۳) این مسیر را ادامه داد تا «سهگانه کوکر» به یکی از درخشانترین سهگانههای تاریخ سینما تبدیل شود.
«چشم دل»؛ فیلسوفِ ستایشگر زندگی
محمد احصایی، هنرمند برجسته و دوست دیرین او، جوهر وجودی کیارستمی را در مفهوم «چشم دل» خلاصه میکند. او معتقد است کیارستمی هر آنچه دید و نمود با چشم دلش بود؛ دلی که تار و پودش با فرهنگ پیچیده دورانش، اما بیانش ساده و متمایز بود. احصایی او را به «حافظ زمانه» تشبیه میکند که مانند پانصد غزل حافظ، عصاره روزگار خود را در فریمهایش گنجانده بود. داریوش شایگان نیز او را با لئوناردو داوینچی مقایسه میکرد؛ هنرمندی که با چشم دل دنیا را میدید و به سبک خود در پی جستوجوی حقیقت و زمانِ ازدسترفته بود.
کیارستمی با کلیشههای سطحی هالیوودی فرسنگها فاصله داشت. او اهل جیغ زدن، شعار دادن و ساختن فیلمهای سیاسی نبود و اعتقاد داشت فیلمهای شعاری تاریخ مصرف دارند و ارزش هنر را پایین میآورند. او یک «کاشف» بود. در فیلم «باد ما را خواهد برد»، وقتی کارگردانی برای ثبت مراسم مرگ یک پیرزن به روستا میآید، در نهایت کسی نمیمیرد؛ پیرزن زنده میماند و آنچه ثبت میشود خودِ زندگی است. شاهکارهای موجز او در این فیلم خیرهکننده است: دختر روستایی که در تاریکی طویله در حال دوشیدن شیر، شعر فروغ میخواند یا معلم معلولی که با یک شات کوتاه از پنجره ماشین و نشان دادن پای آسیبدیدهاش در جنگ، عمیقترین تصویر از فداکاری را ارائه میدهد.
حتی وقتی با سیفالله صمدیان برای ساخت مستند بیماری ایدز به آفریقا رفت (ایبیسی آفریقا)، در میان آن همه مصیبت و مرگ، دوربین او به دنبال رقص، شادی و امید کودکان آفریقایی گشت و تنها با یک شات تکاندهنده ـ جنازه کودکی پشت زین یک دوچرخه ـ عمق فاجعه را به تصویر کشید؛ رویکردی شاعرانه که پیش از او تنها فروغ فرخزاد در خانه سیاه است در میان جذامیان به آن دست یافته بود.
کیارستمی شیفتهی تضاد مرگ و زندگی بود؛ فیلم «طعم گیلاس» (برنده نخل طلای کن ۱۹۹۷) نمونه اعلای این فلسفه است. مردی روشنفکر (با بازی همایون ارشادی) تپههای خاکآلود اطراف تهران را برای یافتن کسی که رویش خاک بریزد زیر پا میگذارد، اما در نهایت تسلیم حکمت عامیانه یک پیرمرد آذری (آقای باقری) میشود که با یادآوری طعم خوش یک توت یا گیلاس و زیبایی طلوع آفتاب، او را به زندگی بازمیگرداند. خود کیارستمی میگفت: «من به زندگی بیش از سینما علاقهمندم. سینما یا ادبیات نیست که به من در فیلمهایم کمک میکند؛ منبع الهام من در فیلمسازی، خود زندگی است. اگر قرار باشد بین ماندگاری خودم و فیلمهایم یکی را انتخاب کنم، مسلماً تداوم زندگی خودم را انتخاب میکنم.»
تنهایی مینیمالیست و آبرو برای فرهنگ ایرانی
عباس کیارستمی هنرمندی چندوجهی بود؛ عکاسِ برجسته طبیعت (که آثارش در حراجی کریستیز تحسین شد)، آهنگساز، طراح صحنه، رهبر اپرا در اروپا و پژوهشگر ادبیات کلاسیک. کتابهای او نظیر «حافظ به روایت کیارستمی»، «سعدی از دست خویشتن فریاد» و «جزئی از کلیات شمس» نشان از تغذیه عمیق ذهن او از شعر کلاسیک ایران داشت. هایکوهایش نیز بازتاب همان نگاه مینیمالیستی بود که در سینمایش جاری بود: «روی پنجره به سمت من است روی دیگر به سمت عابری که میگذرد»
او با وجود تمام تضییقها، قدرناشناسیها و سنگاندازیهای داخلی، کار خودش را میکرد. او در وطن خویش در میان ما تنها بود؛ اویی که برای سینمای ما آبرو خرید و باعث شد دنیا با احترام به ایرانی بنگرد. وقتی در جشنواره کن به دلیل رعایت آداب میزبان در کشور خودش مورد غضب و تهدید قرار گرفت، حسابی ترسیده بود، اما اصالتش را حفظ کرد. او به تنهایی بار معرفی نگاه انسانی ایرانیان را به دوش کشید؛ راهی که پیش از او سهراب شهید ثالث آغاز کرده بود و کیارستمی آن را به اوج جهانی رساند.

در سالهای پایانی، با ساخت «کپی برابر اصل» در ایتالیا با حضور ژولیت بینوش و فیلم آخرش در چین، نشان داد که فرم هنریاش در هر کجای جهان یکپارچه و اصیل باقی میماند. اما افسوس که سرطان دستگاه گوارش در سال ۱۳۹۵ او را به بستر بیماری کشاند. پس از چند جراحی ناموفق در تهران، او را به پاریس منتقل کردند، اما سرانجام در ۱۴ تیرماه ۱۳۹۵ بر اثر سکته مغزی، چشم از جهان فروبست. فرشید مثقالی با اندوهی عمیق پس از مرگ او نوشت: «ای کاش آن پزشک فهمیده بود چه سرمایه و ارزش ملیای آنجا روی تخت دراز کشیده است…»
بدرقه در خیابان حجاب و جاودانگی
در ۲۰ تیرماه ۱۳۹۵، خیابان حجاب تهران و مقابل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، شاهد غلغله جمعیتی بود که با پوسترهای او زیر آفتاب سوزان جمع شده بودند و به یادش سرود «مرغ سحر» میخواندند. هنرمندان سرزمینش یکی پس از دیگری پشت تریبون رفتند تا در سوگ او مرثیه بخوانند.
آیدین آغداشلو او را با گریفیث مقایسه کرد که سینمایی را به وجود آورد که قبلاً وجود نداشت. اصغر فرهادی با لحنی پر از سپاس گفت: «آقای کیارستمی نازنین! تو نام این سرزمین را به نامی پر از احترام و دلنشین بازگرداندی. دل نبردی از این خاک با نادیده گرفتنها و قدرناشناسیها… سپاسگزارم.» و مسعود کیمیایی که از شدت اندوه توان سخن گفتن نداشت، تنها گفت: «او به اندازه تاریخ، ماندنی است.»
پیکر عباس کیارستمی در خاک لواسان آرام گرفت. او رفت، اما جادههای مارپیچ شمال، تکدرختهای مانده بر فراز تپهها، زوزهی باد و طعم ماندگار گیلاسها، همواره راوی مردی خواهند بود که زیباترین شعرهای جهان را نه با قلم، که در قاب جای رندگی سرود.
«باد با خود خواهد برد شکوفههای گیلاس را تا سپیدی ابرها…»
5959
